تبليغاتX
با من بیا ...
آيا تاكنون احساس تنهايي كرده‌ايد؟ آيا در تصميم‌گيري‌ها دچار ترديد شده‌ايد؟ پس با من بیا تا ...
پدر خوب و مهربانم سلام

چندي بود كه احساس مي‌كردم فاصله بين من و تو زياد شده و روز به روز زيادتر.

مي‌خواستم براي آينده خود تصميم بگيرم؛ ادامه تحصيل آري يا نه؟!

مانده بودم ...

تا آن روز كه من اندكي به ياد تو افتادم و از اين دوري بيزاري جستم و تو چه زود، گويي منتظرم بودي، آنچنان برنامه آن روز مرا چيدي كه تصميمي جز ادامه تحصيل برايم نگذاشتي.

 

حال با قلبي مطمئن و خيالي آسوده از حمايت تو و با نيت نصرت و ياري تو براي ادامه تحصيل، گام برمي‌دارم. با توكل بر خداي متعال و با توسل به رفيق همراهي همچون تو.

راستي! به من گفته بودند كه تو هم پدر دلسوزي، هم مادر مهربان، هم برادر دوقلو و هم رفيق همراه. اما نمي‌دانم چرا هميشه تو را با عنوان پدر صدا مي‌كنم. شايد چون وقتي به من معرفي شدي كه پدر خودم را از دست دادم. و چه خوب موقعي بود و چه خوب جاي خالي پدر را برايم پر كردي.

حال از تو كه هم پدر مني و هم پدر پدر خوب من، يك خواهش ديگر دارم؛ پدر من هرجا است، مراقبتش باش و شفاعتش را نزد پروردگار عزيز بنما. از او بخواه كه از من، اين دختر ......ش راضي باشه و كوتاهي‌هاي مرا در حقش ببخشايد.  الهي آمين....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 14:50  توسط بنده  | 

يا ابانا استغفرلنا، انا كنا خاطئين

اين سخنان برادران يوسف براي طلب عذر از پدرشان بود.

مني كه تا چندي قبل، در مورد پدر زنده و مهربانم برداشت غلطي داشتم و او را خونريز مي‌پنداشتم،

مني كه هيچ‌وقت آرزوي ظهور او را نمي‌كردم،

مني كه فكر مي‌كردم او در عالمي غير از عالم ما و زميني غير از زمين ما زندگي مي‌كند،

مني كه هيچ دعايي براي سلامتي او كه وسيلة سلامتي من است، نميكردم،

مني كه در مشكلاتم پيش هر كس و ناكس مي‌رفتم و يكبار به ايشان مراجعه نمي‌كردم،

مني كه ...

مني كه ...

يا ابانا استغفرلنا، انا كنا خاطئين

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 9:52  توسط بنده  | 

"و عجّل" می‌گویم و

                            می‌ترسم که بیایی

مي‌ترسم بیایی و دروغ را در چشمانم ببینی

                                                     که دیگر هیچ چیز را انتظار نمی‌کشند

 

"و عجّل" می‌گویم و

                            مي‌ترسم که بیایی

مي‌ترسم بیایی و در قنوت دستهایم

                             تنها فراز خودخواهی‌ام را ببینی.

 

"و عجّل" می‌گویم و

                            مي‌ترسم که بیایی

مي‌ترسم بیایی و در این صفوف برگرد گویان

                          کسی را نیابی که فکر تن نباشد.

 

"و عجّل" می‌گویم و

                            می‌خواهم که بیایی

بیایی و سلطنت تن را بر من پایان بخشی.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 8:22  توسط بنده  | 

«مولاي من! آرزو داشتم مرا عبدالمهدي مي‌ناميدند. دوست داشتم از همان اول،‌ اذان عشق تو را در گوشم زمزمه كرده‌بودند. اي كاش از ابتدا مرا براي تو نذر كرده، حلقه غلامي‌ات را بر گوشم افكنده بودند...

اي كاش مهد كودكم، مهد آشنايي با تو بود. كاشكي در كلاس اول دبستان، آموزگارم، الفباي عشق تو را برايم هجي مي‌كرد و نام زيباي تو را سرمشق دفترچه‌ تكليفم قرار مي‌داد.

در دوره راهنمايي، هيچ كس مرا به خيمه سبز تو راه‌نمايي نكرد.

در سال‌هاي دبيرستان، كسي مرا با تو - كه مدير عالم امكان هستي- پيوند نزد.

.

.

.

كاش در كنار زبان بيگانه، زبان گفتگو با تو را نيز - كه آشناترين و ديرين‌ترين مونس فطرت‌هاي بشر است- به ما مي‌آموختند! اي كاش - وقتي براي آموختن يك زبان خارجي به زحمت مي‌افتادم- به من مي‌گفتند: او تمامي زبان‌ها و گويش‌ها و لهجه‌ها .. و حتي زبان پرندگان را مي‌داند و مي‌شناسد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 12:45  توسط بنده  | 

اللهم عرفني نفسك؛ فانك ان لم تعرفني نفسك، لم اعرف نبيك ( لم اعرف رسولك )

اللهم عرفني رسولك؛ فانك ان لم تعرفتي رسولك، لم اعرف حجتك

اللهم عرفني حجتك؛ فانك ان لم تعرفني حجتك، ضللت عن ديني

 
 
خداوندا خودت را به من بشناسان؛ كه اگر خودت را به من نشناساني، رسولت را نخواهم شناخت
خداوندا رسولت را به من بشناسان؛ چرا كه اگر رسولت را به من نشناساني، حجتت را نخواهم شناخت
خداوندا حجت خود را به من بشناسان؛ كه اگر حجتت را به من نشناساني، در دين گمراه خواهم شد
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 7:53  توسط بنده  | 

الهي و ربي من لي‌غيرك

اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي               دل بي تو به جان آمد وقت است كه بازآيي

مشتاقي و مهجوري دور از تو چنانم كرد        كز دست بخواهد شد، دامان شكيبايي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 7:42  توسط بنده  | 

سلام، بعد از كلي تأخير با يك پست ناب در خدمتتونم:

آيا رفتن امام حسين (ع) به كربلا، در حالي كه مي‌دانستند كه در آنجا كشته مي‌شوند، كار عاقلانه‌اي بود؟؟

 

امام حسين(ع) در مدينه ساكن بودند تا اينكه يك شب پيكي از سوي والي مدينه پيامي را براي ايشان آورد:

«از يزيد دستور دارم كه يا از شما براي يزيد بيعت بگيرم، يا شما را بكشم.»

امام با زيركي و ذكاوت آن شب را از والي براي فكر كردن مهلت مي‌خواهد و از آنجا كه به هيچ وجه از سوي خداوند متعال اجازة بيعت با فرد فاسدي همچون يزيد را ندارد، براي حفظ جان خويش شبانه با خانواده‌اش مدينه را ترك مي‌كند. ]تا اينجاش كه عاقلانه بود.[

به كجا برود؟ به خانة خدا، به مكه. ايام، ايام حج بود ...

خبردار مي‌شود كه هنگام طواف خانة خدا، قصد كشتن او را دارند! لذا باز هم عقل حكم مي‌كرد كه حج را ناتمام گذارده و جان خويش را نجات دهد. حال به كجا برود؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 15:8  توسط بنده  |